مثل آسمان می مانی
دوستت دارم اما نمی توانم داشته باشمت ،
خورشید نگاهت می سوازندم و خیال ماهت آرامم می کند ،
ستارگان وسوسه ات چشمک زنان مرا به سویت می خوانند و ابرهای سیاه خشمت مرا با رعدهای عصیانت از خویش میرانندم ،
بر من گسترده ای و در تو گم گشته ام ،
باران غصه هایت بی تابم می کند و نسیم نیمروزت به خواب می کشاندم ،
وصل تو پرواز من است در میانهء خوابم ، پرواز برای فتح تو
و تو تسلیم منی ، بالهای خیالم گسترده تر از توست و تو وسیع تر از نیاز من ،
بیداری ام را نخواه وقتی درآن امیدی برای رسیدن به تو نیست ،
مرا به خود بخوان با چشم های خواب آلوده ام ،
بگذار تو همیشه آسمان من باشی و من تنها پرندهء عاشقت ...
نوشته شده توسط فرزانه در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 21:21 موضوع | لینک ثابت

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
آمدن،رفتن،دویدن،عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛
آری آری زندگی زیباست!!
نوشته شده توسط فرزانه در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت
به سراغ من اگر ميآييد،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگهاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر ميآرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شنها هم، نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا ميآيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر ميآييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.
If you come to visit me
If you come to visit me
You will find me behind the realm of naught
Behind naught there is a place
Where the veins of the air is full of dandelions
Who bring the happy tidings of flowers blossoming at the farthest bush?
Over the sands also you can see the delicate footsteps of the horseman who mounted the anemone hill of ascension at morning
Beyond the realm of naught, the umbrella of desire has been spread
So that the breeze of thirst can run into the leave’s root
The siren of the rain resounds
One is lonely here
And in this loneliness the shade of an elm stretches to eternity
If you come to visit me
Come gently and slowly lest the fragile china
Of my solitude cracks
نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط فرزانه در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 18:47 موضوع | لینک ثابت
اينطور گويند که هر چيز اول و آخري ... قبل و بعدي دارد...
اما بدان من شايد قبل از تو بودم اما بعد از تو هرگز...
يک جرعه عشق به اندازه’ اقيانوسي عظيم است و من
اکنون عطش اقيانوسي دارم . آن زمان که من با باران
دو چشمم تمام گياهان باغ خيالت را چه کوچک و چه
بزرگ با همه تشنگي که خود داشتم
.تشنگي ميبريدم ......باران کلامت آنچنان بر من نرم باريد
که من و همه خاک دستي فواره وار بسويت رو به آسمان
بگشاديم و رحمتت را شکر گفتيم و زان پس خورشيدی
بر لبانم نشست و تو همچنان مي باري... زاينگونه است
که با هر ساعت دوريت قلبم بي اختيار گامي بسويت بر ميدارد
و با هر سلام و هر آمدنت گويي دوباره عاشق شدم ..........
نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت
کاش هیچ کس تنها نبود
کاش دیدنت رویا نبود
گفته بودی میمانم
اما رفتی........
و
گفتی اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو
ولی گویا بالی نبود
یک نفر آمد صدایم کردو رفت
با صدایش آشنایم کرد و رفت
پشت پر چین شقایق که رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت
نوشته شده توسط فرزانه در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت
روزي پسر 10 ساله اي براي خوردن بستني به مغازه رفت او سر ميز نشست و منتظر گارسون شد گارسون جوان آمد و از او پرسيد كه چه مي خورد؟ پسر بچه گفت : (( بستني قيفي چند است ؟)) گارسون گفت : (( 75 سنت)) پسر پولهاي خود را شمرد و پرسيد : (( بستني ليواني چند است ؟)) گارسون بي حوصله جواب داد : 65 سنت !)) پسر گفت (( من يك بستني ليواني مي خورم )) او بستني خود را خورد و پول بستني را هم پرداخت
وقتي گارسون آمد تا ظرف بستني را ببرد و ميز را تميز كند زير بشقاب يك 10 سنتي ديد پسر بچه 10 سنت براي گارسون گذاشته بود .
گارسون خيلي تحت تاثير قرار گرفت پسر بستني قيفي را نخواست تا بتواند مقداري پول براي گارسون بگذارد .
نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت
روزي روزگاري به يك مرد ثرومتمند پينهاد عجيبي كردند ، گفتند : اگر از يك نقطه ي زمين شروع به حركت بكند و پيش از غروب آفتاب به همان نقطه باز گردد ، به هر اندازه كه راه رفته باشد ، همان زمين متعلق به او مي شود . مرد براي آنكه فرصت را از دست ندهد ، صبح زود شروع به حركت كرد . او به سرعت پيش مي رفت وتمام مدت به اين فكر مي كرد كه هر قدر جلوتر برود زمين بيشتري را تصاحب خواهد كرد . بعد از ظهر بود كه متوجه شد خيلي از نقطه شروع دور شده ، بنابراين براي آنكه پيش از غروب خورشيد به نقطه ي شروع برسد برگشت .
حرص و طمع تمام حواس او را پرت كرده بود و خيلي دور شده بود او به غروب آفتاب نگاه مي كرد و ميدويد هر قدر خورشيد پايين ت مي رفت مرد تند تر مي دويد ؛ هر قدر خورشيد پايين تر مي رفت ، مرد تند تر مي دويد و او خيلي خسته شده و فشار زيادي را تحمل كرده بود . مرد در همان لحظه كه به نقطه ي شروع رسيد سكته كرد و مرد . او موفق شد پيش از غروب آفتاب برسد ، اماوقتي دفنش مي كردند فقط يك قطعه ي كوچك از زمين متعلق به او شده بود ![]()
نوشته شده توسط فرزانه در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 8:7 موضوع | لینک ثابت
تو را به جاي همه زناني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر گستره ي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي که آب مي شود براي نخستين گل
براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي رماندشان
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
جز تو که تواند مرا منعکس کرد؟ من خود، خويشتن را بس اندک مي بينم
بي تو جز گستره يي بي کرانه نمي بينم
ميان گذشته و امروز
از جدار آينه ي خويش گذشتن نتوانستم
مي بايست تا زنده گي را لغت به لغت فرا گيرم
راست از ان گونه که لغت به لغت از يادش مي برند
تو را دوست مي دارم به خاطر فرزانگي ات که از آن من نيست
تو را براي خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها که به جز وهمي نيست دوست مي دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي دارم
تو مي پنداري که شکي حال آنکه به جز دليلي نيستي
تو همان آفتاب بزرگي که در سر من بالا مي رود
بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم.
پل الوآر
(مترجم:احمد شاملو)
نوشته شده توسط فرزانه در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

پرواز کن تا بی نهایت
تا عشق
...تا اوج دیدار
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY